یکی به فحش میکشه تو رو تا خداشو بهت حالی کنه!
یکی دوس داره خداش فقط برا خودش باشه و تبلیغشو نمیکنه!
یکی با بدترین لحن از بهترین چیزهای دنیا و خداش میگه!
یکی آروم از بی اعتقادی و دنیای ساده اش میگه!
یکی اونقد نسبت به خوبی های دنیا متعصبه که حاضره براش آدم بکشه!!
یکی آدم خوبی نیس ولی به خودش اجازه نمیده یه مورچه رو بکشه!
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 20:3  توسط گیس بریده
|
يكي باس روزي پنج بار رفت بالا مناره مسجد و بودن ِ خداش رو جار زد.
يكي همينطوري بدون ِ جار زدن خودش ياد ِ خداش هست!
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 23:36  توسط چشم سفید
|
يكي اسمش فراري بود ، اونوقت دلش واسه سياهچالش تنگ ميشد!
+ نوشته شده در جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 0:42  توسط چشم سفید
يكي تو خونه ش مجلس افطاري گرفته ، صداي ِ زن ِ مداح نميذاره كسي صداي ِ اذونو بشنفه!
+ نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 21:1  توسط چشم سفید
به بازار میرفتم. پیرمردی از کنار کوچه رد میشد و تکه نانی بر زمین دید. آن روزها مثل الان نبود که نان را بر سر یکدیگر بزنند. نان حرمت داشت. پیرمرد خمیده خم تر شد و تکه نان را برداشت. هر چه دیوار را گشت سوراخی پیدا نکرد که نان را در آن بچپاند. کمی تامل کرد و بعد نان را در دهان گذاشت و به راهش ادامه داد!
- حقا که سوراخی بهتر از این نیافتم!!
به نقل از: مادر ِ مادر ِ مادرم!
مکان: یزد!
+ نوشته شده در شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 11:21  توسط گیس بریده
|
يكي گريه ميكنه ، از سوپور ِ محل تا مامان باباش نازشو ميكشن و بهش دلداري ميدن.
يكي گريه ميكنه ، ملت ِ كوچه و خيابون تا ميبينش ميگن : توام سرخوشيا!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 21:29  توسط چشم سفید